رشد هويت نوجواني از ديدگاه اريكسون

اريكسون معتقد است در سنين نوجواني فرد نسبت به هويت خود آگاهي به دست مي آورد و خود با وحدت بزرگتري از گذشته درارتباط با گروه، شغل، جنس، فرهنگ و مذهب درنوجواني شكل مي گيرد. تعارض رواني اين دوره مربوط به شكل گيري  احساس هويت و پراكندگي اجزاي مختلف آن است . وظيفه حياتي دوره نوجواني  آن است كه اين تعارض را حل كند و يك هويت واحد و منسجم براي خويش ايجاد نمايد و اين كار وقتي مقدور است كه او بر جوانب منفي اين تعارض و بحران غالب شود و هماهنگي دروني و مداوم درايفاي وظايف مختلف خود به دست آورد. رشد هويت جوانب مختلفي دارد. جنبه رواني آن خود دروني نوجوان را شكل مي دهد. او بايد بتواند زندگي گذشته و هويت دوره هاي قبلي زندگي خويش را با وضع و حال جديدش پيوند مناسبي بزند.

نوجوان،  دراين تلاشهاي خود، همچنين بايد بتواند به پرسشهاي مهم ( جاي من در اين هستي كجاست؟ از زندگي خود چه مي خواهم ؟) پاسخ بگويد. برخلاف دوره هاي قبلي كه كودك اين پرسشها را از بزرگترها داشت اينك او از خود مي پرسد و خود او نيز بايد پاسخ مناسبي براي پرسش هاي خويش پيدا كند.

دراين سالهاي نوجواني، شكل گيري خود رواني و دروني امري جالب توجه و شوق آفرين است. او خود را انساني مخصوص به خويش مي يابد و طبيعي است كه از اين بابت نوعي احساس تنهايي نيز در خود داشته باشد. همين امر موجب مي شود كه او با خود بگويد ((هيچ كس فكر واحساس مرا ندارد)) و نتيجه ، احساسي از خود راضي بودن نوجوان است. در ابتداي بلوغ نوجواني به درستي نمي داند كه كيست و از زندگي چه مي خواهد. براي اينكه او بتواند به وحدت هويت  خويش برسد، زمان لازم است . اين زمان، فاصله اي ميان آغاز بلوغ تا شروع زندگي شغلي و پايان تحصيلات و يا زمان ازدواج و آغاز زندگي خانوادگي است – اريكسون، آن را بين 12 -24 سالگي مي داند- اين زمان درگروه هاي مختلف اجتماعي و فرهنگ هاي مختلف كم و زياد مي شود .

در شكل گيري  هويت خود، نوجوان ممكن است ناموفق از كاردرآيد و به پراكندگي هويت دچار شود. او ممكن است به ناسازگاري اجتماعي گرفتار آيد و يك هويت منفي به دست آورد. همچنين احتمال دارد كه نوجوان درگير تعارض ارزشهاي كهن و ارزشهاي جديد شود و نتواند تعادلي براي خود به وجود آورد و به خيال پردازي و تنهايي و گذشته گرايي يا نو افراطي دچار شود ( لطف آبادي ، 1385) .

اريكسون معتقد است يكپارچه سازي، كه در شكل گيري هويت ايگو روي مي دهد، بسيار بيشتر از مجموع همانند سازي هاي كودكي را دربر مي گيرد . اين تجربه عايد شده از توانايي ايگو يكپارچه سازي اين همانند سازي ها با تحولات ليبيدو، توانائي هاي حاصل از استعداد، و فرصت هاي ارائه شده در نقش هاي اجتماعي فراهم مي گردد (كاپلان[1]، 1991).

مفهوم هويت كه اريكسون دراين دوره مطرح مي كند دو چهره دارد: از يك سو به احساساتي رجوع مي كند كه يك فرد در مقابل خويشتن دارد، يعني خود سنجي. از سوي ديگر بر روابط بين هويت شخص و توصيف هايي كه ديگران يعني افرادي كه براي فرد واجد ارزش اند ، از او به عمل مي آورند، تكيه مي كند: اين توصيف ها مربوط به رفتارهايي  هستند كه جامعه آنها را براي يك رفتار مناسب و اساسي مي داند و در پيرامون مجموعه هايي كه نقش هاي اجتماعي ناميده مي شوند، سازمان يافته اند. به عنوان مثال، مرد يا زن بودن به معناي ايفا كردن يكي از اين   نقش هاست . نقش هايي بين من و اجتماع ارتباط برقرار مي سازند. و داراي دو كنش اند: يكي آنكه شخص را به قوانين اجتماعي مربوط مي سازند و ديگر آنكه وي را به عنوان فرد مشخص      مي كنند.

[1] – Kaplan, H.

لينک جزييات بيشتر و دانلود اين پايان نامه:

بررسی رابطه سبک های دلبستگی و سبک های هویت با سلامت روان و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان دختر پیش دانشگاهی شهر قزوین