تحلیل صحیح و تفکر(اولواالالباب)

همان‏طور که گذشت، در لسان آیات، مطلق کسانی که دارای مجاری ادراکی صحیحی باشند، به عنوان شنونده محسوب نمی‏شوند، بلکه شنیدنی در لسان قرآن به عنوان شنیدنی مطرح می‏باشد که همراه عقلانیت باشد ” َامْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلا”[1] همان‏طور که از  آیه استفاده می‏شود “يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ”شنیدنی فایده دارد که منجر به تعقّل شود و شنیدن صرف نباشد، یعنی این شنیدن دارای این تأثیر باشد که به عنوان یک کنش باعث واکنش عقل شود،و واکنش عقل نیز تحلیل شنیده‏ها است، بنابراین از آن‏جا که سَمع تنها یک نقش آلی دارد و اصالت از آن عقل می‏باشد، اگر شنیدن منجر به تعقّل نشود، این شنیدن فایده‏ای ندارد، چرا که هدف از سمع، پُل ارتباطی واقع شدن بین عالم خارج و عقل بوده است و وقتی این هدف محقق نگردد، شنیدن فایده‏ای ندارد و انگار که شنیدنی رخ نداده است. ” أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ”[2] همان‏طور که آیه مذکور نیز بیان می‏کند، چشم نیز تنها به عنوان یک وسیله این نقش را انجام می‏دهد تا پل ارتباطی بین عالم خارج و عقل باشد و اگر دیدن باعث تعقّل بر آن‏چه دیده شده نشود، مانند این است که چشم به وظیفه خود عمل نکرده و شخص بیننده همچون افراد کور بوده است ، بنابراین حواس ما اعم از سمع و بصر و غیره، همگی تنها نقشی آلی داشته‏اند که جهت ارتباط بین عالم عقل و عالم خارج، نقش بازی می‏کنند تا از تطبیق بین این دو ساحت، حق تجلّی پیدا کند و شناخته شود و طبق آن عمل شود. چه بسا بتوان ادّعا کرد که غرض اصلی قرار دادن عقل و به تبع آن سایر مجاری ادراکی، شناخت حق در اثر تطبیق بین دو ساحت عالم خارج و تعقل آن است که در اثر تعقّل و تطبیق این دو ساحت(تعقّل عالم خارج ) حرکت در مسیر تعالی صورت می‏پذیرد”الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب”[3] همان‏طور که قبلا نیز بیان کردیم؛ در آیات قرآن کریم، تنها کسانی به عنوان شنونده محسوب شده‏اند که شنیده‏هایشان همراه با تعقّل(تطبیق بین شنیده‏ها و معقول شدن آن‏ها) باشد ” الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ” و تنها این گروه شنوندگان که بر روی شنیده‏هایشان تعقّل می‏کنند، شنوندگان حقیقی هستند “أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب”  اما شنیدن قرآنی یا همان شنیدن همراه با تعقّل، باعث واکنش شده است، و آن واکنش، حرکت با توجه به آن مطلب شنیده شده است، چرا که انسان اقوال و گفته های فراوانی را می‏شنود، از آن‏جا که تعقل یعنی تفکر بر روی گفته های مختلف و تحلیل آن‏ها و قیاس آن‏ها با یکدیگر، اثر آن بر روی شنیده‏ها به عنوان یک کنش، منجر به ایجاد واکنش در برابر شنیده‏ها می‏شود، واکنش عقل در برابر شنیده‏ها، حرکت بر مدار تعقل می‏باشد ” فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ” و حرکت بر مدار عقلانیّت، همان چیزی است که در قرآن از آن به هدایت تعبیر شده است ” أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب” که در این فراز به هدایت الهی بر مدار عقلانیّت به صراحت اشاره شده است.

عناد نداشتن و نداشتن پیش فرض با حق

همان‏طور که بیان شد، برای عبرت پذیری، اوّل باید شنید و دید، و در قرآن دیدن وشنیدنی که همراه تعقّل نباشد، کالعدم فرض شده است و از طرفی بیان شد که دیدن و شنیدن عقلانی، به صورت انفعالی کُنش‏پذیر متصوّر بوده است که این نوع دیدن و شنیدن، منشاء تأثیرات و واکنش‏هایی توسط عقل خواهد بود که در اعمال انسان شنونده و بیننده، مؤثر است، حال اگر دیده‏ها و شنیده‏ها، منشاء اثر در اعمال بشر نباشند، یعنی آن دیده‏ها و شنیده‏ها به صورت انفعالی و کُنشی صورت نپذیرفته باشد، واکنش و تأثیری هم در اعمال شنونده و بیننده خود نخواهد داشت، در نتیجه از دیدگاه قرآن، وقتی که شنیده‏ها و دیده‏ها دارای این ویژگی‏ها نباشند، در لسان قرآنی این شخص شنونده و بیننده، همچون افرادی کور و کَر قلمداد شده‏اند. اما گاهی اوقات، شخص بیننده و شنونده، غافل نبوده و با تعقّل بر شنیده‏ها و دیده‏هایش نیز به تحلیل صحیحی از آن‏ها دست می‏یابد، امّا طبق آن عقلانیت عمل نکرده، بنابراین دیگر شخص کَر و کور نبوده بلکه کورعقل بوده است، چرا که عقل را پوشانده و کافر شده است، زیرا حق را که همان تطبیق بین عالم خارج(عمل) با عقل است را نقض کرده است”الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ (19) أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ (20) أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (21) لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ (22) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (23) مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى‏ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ “[4] از آن‏جا که عمل طبق عقل، همان هدایت است، عمل بر خلاف عقل هم، گمراهی می‏باشد” ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ”اما همان‏طور که آیه نیز اشاره دارد، این گمراهی از افترائی ناشی می‏شود که از پوشاندن حق به وجود آمده، چرا که همان‏طور که بیان شد ، شنیدن در لسان قرآنی منجر به تعقّل و واکنش و عمل بر اساس عقل می‏شود، حال اگر این روند در جایی قطع شود، یعنی انسان بشنود و واکنش و عمل بر طبق آن نکند، یعنی که روند هدایت را قطع کرده است[5]” ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ “چرا که افتراء در جایی است که انسان، حق را شناخته است ولی بر طبق آن عمل نکرده است، به همین علت ، قرآن آنان را کافر می‏داند” هُمْ كافِرُونَ”زیرا کافران با درک حق خلاف آن را انجام می‏دهند و باعث پوشاندن حق می‏شوند” الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ” و سبب گمراهی دیگران نیز می‏شوند، در نتیجه‏ی این اعمال کافران است که توانایی شنیدن و دیدن از آنان گرفته می‏شود و در پی آن از تعقل و عمل طبق آن وهدایت نیز دیگر خبری نیست، به این ترتیب کافران خودشان اسباب گمراهی خویش را فراهم می‏کنند” أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ”و این ناشی می‏شود از آن افتراء اوّل آن‏ها که در درون خود با این‏که حق را شناختند ” أَنْفُسَهُمْ ” ولی در ظاهر خلاف آن را عمل کردند و مردم نیز از ظاهر عمل آنان گمراه شدند “ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ” اما همان‏طور که عمل کافران باعث گمراهی و اعواج راه حق است، عمل بر طبق عقل و حق که همان عمل صالحان است، باعث نشانگر شدن استحکام راه هدایت است”إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ” [6] بنابراین ،آن‏چه که از این بحث نتیجه می‏شود این است که تمام راه حق و باطل که در آخر منجر به بهشت و جهنّم می‏شود، از همان حرف شنوی اوّلیه و عمل بر طبق عقل ناشی می‏شود ” مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى‏ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ”اما علّت عدم حرف شنوی آن‏ها را می‏توان عواملی گوناگون دانست، عواملی چون خروج از قواعد الهی که انسان باید پایبند آن قواعد باشد[7] ” أوَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِها أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ (100) تِلْكَ الْقُرى‏ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِ الْكافِرِينَ (101) وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ”[8]و این نکته ای است که انسان باید تعهد داشته باشد و از آن خارج نشود، البته عامل اصلی رعایت نکردن قوانین حاکم بر عالم خلقت را می‏توان انکار خداوند عالم دانست که در ضمن آیه با کلمه “يَجْحَدُونَ” به آن اشاره شده است[9] “وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فِيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فِيهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن”[10] که انکار خداوند ناشی شده است از انکار نشانه های خداوند و  تمسخر هر آن‏چه که به نوعی اشاره به خداوند دارد” أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُون”[11].

[1] سوره فرقان(25)، آیه44.

[2] سوره حج(22)، آیه46.

[3] سوره زمر(39)، آیه18.

[4] سوره هود(11)، آیات19-24.

[5] فرى قطع براى دوختن و اصلاح و افراء قطع براى افساد است همچنين است قول طبرسى ذيل آيه 48 نساء فيومى در مصباح گفته:فريت الجلد: قطعته للاصلاح.(افتراء): بمعنى جعل دروغ و چيزى از خود در آوردن است مثل: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً. راغب اصفهانی حسین بن محمد ، پیشین، ص635.

[6]  “إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ …” راغب در مفردات گفته است: كلمه” خبت” به معناى زمين مطمئن و محكم است، و وقتى گفته مى‏شود:” أخبت الرجل” معنايش اين است كه تصميم گرفت به زمينى محكم برود، و يا در آن زمين پياده شد، نظير كلمه” اسهل و انجد” كه به معناى” به سرزمين هموار رفت، به بلندى رفت” مى‏باشد، و به تدريج در معناى نرمى و تواضع استعمال شده كه در آيه (وَ أَخْبَتُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ” به همين معنا آمده، و نيز در جمله” وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ” به معناى تواضع آمده، مى‏فرمايد افراد متواضع را كه استكبارى از عبادت خدا ندارند بشارت بده، و نيز در جمله” فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ” يعنى دلهايشان براى او نرم و خاشع مى‏گردد. همان، ص273.

[7]  أنّ الأصل الواحد في المادّة (فسق): هو الخروج عن مقرّرات دينيّة أو عقليّة أو طبيعيّة لازمة. و من مصاديقه: خروج العبد، عن أمر الربّ، و عن طاعته، و عن الأحكام و المقرّرات الاسلاميّة، و عن المقرّرات الأخلاقيّة المسلّمة كالحسد و البخل و التكبّر و الطمع إذا كانت صريحة واضحة، و عن ضوابط طبيعيّة لازمة كما في الرطبة الخارجة عن القشر، و عن ضوابط أصيلة بالكليّة كالفأرة. مصطفوی حسن، ج9، ص88.

[8] سوره اعراف، آیات 100-102.

[9]   أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو ما يقابل الاعتراف و إظهار الوفاق، و يعبّر عنه بالإنكار، و هذا المعنى يختلف باختلاف الموضوعات و الموارد. فإذا كان العام خلاف ما هو المتوقّع منه و خلاف ما هو جار في الأعوام الماضية: فيقال عام جحد. مصطفوی حسن ، پیشین، ج2، ص56.

[10] سوره احقاف، آیه 26.

[11] سوره هود، آیه 20.

لينک جزييات بيشتر و دانلود اين پايان نامه:

عبرت از دیدگاه قرآن و نهج البلاغه و آثار تربیتی آن